داستان از اونجایی شروع شد
که رک بهش گفتم دوست دارم
تو همون لحظه فکرشو نمیکردم
یه عمر تاوان عشقشو پس بدم
با این که هر روز عاشق تر میشدم
ولی در واقع داشتم دور تر میشدم
عشقی که منو از خود بی خود میکرد
دنبال یه راه بود تا فراموشم کنه
من براش مهم نبودم از همون اولم
ولی باید ۶ سال میگذشت تا باور کنم
اون اصلا جسم و روحش مال من نبود
احمق بودم بخاطرش به آب و آتیش زدم
اون هرگز یه بارم واسه داشتنم نجنگید
دروغ میگفت از آب خوردنم براش راحت تر
من نفهمیدمش همین بود از همه چیز بدتر
درباره این سایت